آری دوستان عزیز ؛ من هرگاهی تلاش کردم تا خاطرات این دوست نازنینم را بنویسم قلمم یاری نکرد زیرا یک نوع پریشان حالی برایم دست داده که اصلاً باورم نمی آید چون این دوستی ورفاقت وهمکاری ما نه ازیکی دوسال است بلکه از  صنف دهم در لیسه ای حبیبیه، که اکنون از آنزمان چندین دهه ای می گزرد،

در همه سایت هاسری زدم از همه نوشته ها چیز هایی فهمیدم  ولی یک گپی که روانم را بیشتر از همه می کاود اینست که؛

هریک از نویسنده گان به نحوی از انحا وهمه هنرمندان به شکلی از اشکال از طریق گفتار ونوشته هایشان می فهمانند که گویا رحیم مهریار دوست نزدیک وی بوده است ( این طرز تلقی برای اثبات شخصییت مردمی ودوست همه بودن رحیم مرحوم را برایم یک بار دیگر خاطر نشان می سازد وما که حالا وی را در کنار خود نداریم حالا حالا تازه درک می کنیم که او واقعاً  نه تنها هنرمند دوست داشتنی بود بلکه داری شخصییت چندین بعدیی بود که هیچ کسی که حتا چند باری باوی در تماس بوده خاطراتش را فراموش نمی کند ودر اذهان مردم زنده ای جاودان خواهد ماند ، افسوس وصد افسوس که دیگر در میان مانیست و دیگر از او نه قصه وفکاهی (بازدید های کوتاه ودراز مدت ما همیشه با رد وبدل کردن چند قصه ای تازه کمیدی ادامه می داشت ) می شنویم ونه دیگر آهنگ جدیدی،

یکی ار خاطرات یادگاری ما با مرحوم رحیم مهریار وخانم عزیزش پرستو مشعل ترنم افغانستان در شهر خود ما که جهت اجرای کنسرتی درشب سال نو 1380 ه، ش مهمان ما بودند( آلمان )

پروردگار عالم شاهد است از لحظه ای که این خبر غم انگیز را با تمام حواسم شنیدم ومکسی (همراه با آه وافسوس ) کردم تا همین لحظه تمام حرکاتش وخنده هایش و کرکتر رفیقانه اش هرگز از حواص پریشانم دور نمی شود من در انتظارم تا به مراسم تدفین وتکفین این عزیز ما اشتراک کنم ، وتا عمیقاً درک کنم که او دیگر درین دنیا، نیست تا ممکن؟ صبری به دلم بیاید وشاید چندی بعد قبول کنم که او  واقعاً جهان فانی را لبیک گفته،

نمی دانم چه بنویسم؟ دستم حواسم وتمام وجودم حکم می کند که چنین اشخاصی تنها مرگ جسمی خواهند داشت اما زنده ای جاویدان خواهند ماند ممکن جسمش را به خاک بسپارند. نه هنرش را نه شخصیتش را نه رفاقتش را ونه خاطراتش را؛

ممکن کشور ما آوازخوانان وهنرمندان فراوانی پیدا کند و سلسله ای  این کاروان به پیش برود ، اما چیزیکه در آینده کمبود خواهد ماند نبود چنین آدم نیکوست،

من نمی خواهم درین تسلیت نامه طویلم تنها برای خانمش وباز مانده گانش وهواخواهانش تسیلیت بگویم بلکه خود رادرین اندوه آنقدر شریک می دانم که (برای خودم هم تسلیت می گویم واز پروردگار عالمیان آرزومندم تا مرا هم با این اندوه ایکه در جانم شرر افگنده  صبر ومتانت اعطاء کند تا درک کنم که  این مرگ و(عدم ) حق است وباید باری در زنده گی خود هرکسی درین باره به اندیشد ودر تمام عمرش کاری کند که خاطرات خوشی همچو مهریار عزیز ما از خود به یاد گار بماند...

یکی از بعد های شخصی ایکه این عزیز ما داشت وسایرین اندرین باب تماسی نگرفته اند ویا نمی خواستند بگیرند اینست که او در تمام عمرش یک روشنفکر واقعی بود وتا آخرین روز هاییکه باهم تماس تیلفونی داشتیم از بر بریت وجهالتی که توسط بنیاد گرایان در کشور ما حکمفرماست نهایت رنج می برد وبه وضاحت کلام یکی ویکسره در ضدیت قاطع با بنیاد گرایی وقبیله سالاری و قوم پرستی و سایر جفنگیات در همین ردیف قرار داشت وهیچ گاهی موضع خود را تغیر نداد و هیچ زمانی هم سر تسلیم وساز گاری با حکومت داران امروزی و دیروزی خم نکرد و به صدای شان ( به هر دلیلی که داشت لبیک نگفت) این خودش  به اصطلاح عامیانه ای ما ( شنگی ) کار داشت که رحیم با متانت وبرده باری این خواص را بخاطری که خودش  از نسل غریب بچه های کابل ما بود واز ناسازگاری های روزگار رنج فراوانی می برد و با ناملایمایت در ستیز وبا دولت هایی (پوشالی نوع امروزی اش ) هرگز سر ساز گاری نداشت


من خداوند بزرگوار را شاهد گرفته با صراحت می نویسم که در آخرین بحث تیلفونیی ایکه ما دوماه قبل پیرامون تدوید محفل سال نو که از طریق گویا نماینده گان تلویزیون ملی ما در هامبورگ داشتیم  بر همه مسایل جرو بحث چهل دقیقه ای کردیم ودر ین بحث من بار دیگر احساس کردم که وی از موضع روشنفکرانه ومنطقی اش نه تنها که یک زره ای عقب نشینی نکرده بلکه صریح تر روشنتر و صادقانه تر می اندیشید و از همه نارسایی های تلویزیونها ونشرات وارگانهای صوتی وتصویری وطرز دید وبرخورد شان  رنج می برد و پیوسته افسوس گذشته ها را می خورد وهی رنج می برد که چرا وطن ما به دست چنین حوادث دارد هرروز خورد وخمیر می شود ...

این قصه هایما به بهانه ای یک برنامه بود اما طرز دیدش  وبرداشتش با سایر هنرمندان دیگر ما کاملاً فرق داشت  و فهمیده می شد از زمان ومکانیکه وی در او قرار دارد نهایت رنج می برد ودلش برای وطنش می سوخت ومی تپید ...


با این همه خوبی هایش برای وی بهشت برین آروزوبرده هرکه، که او را دوست داشت واز نزدیک می شناخت برایش تسلیت می گویم  ودرین درد جانکاه  ونبود جسمانی اش عمیقاً متاءثر وغمزده هستم وازشما دوستان می خواهم در تایید ویا تردید ازین چند سطرم که با حواس بسیار پریشان نوشته ام ابراز نظر فرموده در تقسیم این درد ما را یاری وکمک کنید . روانش شاد باد